دست و پا میزنم و آروم آروم توى دریاچه اشک غرق میشم من دارم غرق میشم و اون تماشا میکنه


 

این همه عشق، محبت، و خوشی...از سرم زیاده



لحظه ها...I have 5 hours of the worst moments of my life ahead of me




وقتی کسی رو دوس داری

کاش همه اینجوری دوست داشته باشند  قلب

 

وقتی کسی رو دوس داری، حاضری جون فداش کنی
حاضری دنیارو بدی، فقط یه بار نیگاش کنی

قید تموم دنیارو به خاطرِ اون می زنی
خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی

حاضری جونت و بدی ، یه خار توی دساش نره
حتی یه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره

حاضری مسخرت کنن ، تمام آدمای شهر
امّا نبینی اون باهات ، کرده واسه یه لحظه قهر

حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگه سرزنشه
به خاطر اون کسی که ، خیلی برات با ارزشه

حاضری هر روز سر اون ، با آدما دعوا کنی
غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی

حاضری که به خاطرش ، پاشی بری میدون جنگ
عاشق باشی اما بازم ، بگیری دستت یه تفنگ

حاضری هر کی جز اونو ، ساده فراموش بکنی                                           پشت سرت هر چی می گن ، چیزی نگی گوش بکنی

وقتی کسی رو دوس داری ، صاحب کلّی ثروتی
نذار که از دستت بره ، این گنجِ خیلی قیمتی

 

 

 

از شعر مریم هیدرزاده




ماهی سیاه کوچولو

دل من تنگه.  دلم تنگه برای یک ماهی سیاه کوچولو...

 

یه ماهی سیاه کوچولو که سرش رو از لای آب بیرون بیاره و بگه...

بگه که دریا اونو فرستاده

بگه که ماه و ستاره...

اونو شاه پریا فرستاده

بگه که...

غم لبخند منو میبینه

اشک رو از لبهای من میچینه...

 




 

عید نوروز و سال نو را به تمام دوستان عزیزم تبریک می گویم.




Faramarz Ghasemi - Lahzeha

 

http://www.youtube.com/watch?v=TGrzyN0VgbI

 

 

 

 




باران

اشک گرانترین پدیده دنیاست چون باید عزیزترین چیزهایت را بدی تا او را به دست آوری...


و زندگی انتظار تمام شدن طوفان نیست،

زندگی این است که یاد بگیریم چگونه زیر باران برقصیم...

چگونه برقصیم و اشک نریزیم.

 

 




 

چقدر سخت است،

چقدر سخت است،


چقدر سخت است،

خندان نگه داشتن لب ها

در زمان گریستن قلب ها




آرزو...

کیک سفیدی در روبه رویم قرار گرفته و من، من به شمعی که در انتظار پایان عمرش بود نگاه می کردم...

 

گویا باید آرزویی می کردم...

 

اما...

 

اما...

 

چه آرزویی؟

 

یاد دورانه زیبای کودکیم افتادم

همان دورانی که...

دورانی که غربت را تنفس نمی کردم

 

آرزو؟

چه آرزویی؟

 

یاد کیک ها و شمع ها و آرزوهای گذشته افتادم...

همان آرزوهایی که راهی برای  نجات از امروز بودند...

یاد شمع هایی که با خاموش شدنشان،  به جای سپری کردن روزها، زندگی را به من می بخشیدند.

 

آرزو؟

چه آرزویی؟

 

من خودم آنقدر مسئولیتهایم را زیاد کردم که...

که آرزوهایم تبدیل به یک آرزو برای سال دیگر شدند...

 

آرزو؟

چه آرزویی؟

 

آرزوی من فقط قاتل یک شمع بی گناه است و بس.

 

تو دلم به شمع می گویم "منو ببخش".

او را خاموش می کنم.

به اطرافیانم که از قتل شمع لذت می برند لبخندی می زنم.

 

آری،  تولدم مبارک.

 

 

 

 

 




امیرم

دارم از تو می نویسم
چون که غم داره نگات
چون که بارونی شده
رنگ ناز اون چشات

دارم از تو می نویسم
تویی که پر از صفایی
تویی که از هر نگاهت
می درخشه روشنایی

دارم از تو می نویسم
عزیزم طاقت ندارم
وقتی تو بارونی هستی
مگه می شه من نبارم؟

دارم از تو می نویسم
تویی که دلت شکسته
اون صدای عاشقونت
شده یک ناله خسته

کاش می شد من غصه هاتو
همشونو قاب کنم
در سکوت نیمه شب من
همشونو خواب کنم

دارم از تو می نویسم...
آخ الهی من بمیرم
تا نبینم که شکسته
قلب پر مهر امیرم




تو بدون، عشقم تو هستی


توی دنیا چی میخوای که به پاهات بریزم
همه هستیمو من، به سراپات بریزم


لب پر خنده میخوای، بیا لبهام مال تو
چشم پر گریه میخوای، هر دو چشمام مال تو


اگه رودخونه میخوای، سیل اشکام مال تو
اگه بازیچه میخوای، سر زلفام مال تو


بیا تا برات بگم، من غرورم مال توست
بیا تا فدات بشم، من وجودم مال توست


چرا من بی تو بمونم نمیدونم نمیتونم
واسۀ زندگی کردن، تو رو میخوام خوب میدونم


تو بدون، عشقم تو هستی
برای من زندگی هستی

 

این هم خود آهنگ در یوتوب با صدای بیژن مرتضوی

http://www.youtube.com/watch?v=CHYtHQZQPD0




ای کاش

ای کاش سقوط قلب عاشق با وفا بود. 

کاش نشستن با سکوت غم با صفا بود.  

کاش غصه خوردن واسه روحیه شفا بود. 

کاش فریاد شقایق با دلهامون هم نوا بود. 

کاش که رنگ مشکی‌ واسه هر چیز جز عزا بود. 

کاش شکست شیشهٔ عمر بی‌ صدا بود. 

کاش حق حق گذشته به گوش آینده رسا بود. 

کاش در نیمه شب تنها آواز ستاره در هوا بود. 

کاش به جای رنگ زرد خورشید گاهی‌ رنگ اون رنگ طلا بود. 

کاش به جای آینده و فردا دل به امروز و حالا مبتلا بود. 

کاش گاهی‌ قلب ما هم مثل قلب پاک کودک بی‌ گناه بود. 

کاش به جای ترس و کابوس گاهی‌ پشت پلکهامون دشت رویا بود. 

کاش به احترام آرامش دریا هر موج صبورش همراه با باد صبا بود. 

کاش خدنویس سرنوشت روزی در دست من و شما بود.

ای کاش خودنویس این سرنوشت روزی در دست من و شما بود.




 

به سراغ من اگر می آیید.
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدک هایی است
که خبر می آرند از گل واشده در دورترین بوته خاک
روی شن ها هم نقش سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان چتر خواهش باز است 
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در این تاریکی سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید
مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

 

 سهراب سپهری



حیف

حیف.

حیف که ما به دلایل تهی از احساس (از جمله "حفذ آبرو") همیشه به غریبه ها روی خوش نشون میدیم ولی در مقابل عزیزانمون و کسانی که با حرفهای زیبا ادعا میکنیم وجودشون برامون ارزشمنده کم میاریم و با تلخیمون دلشون رو کمی سرد میکنیم. 

حیف که دلمون میاد.

حیف که احساس عزیزانمون اینقدر بی ارزش شده.

حیف.

حیف که وقتی سرما سراغ دل میاد، اونجا موندگار میشه و برای خودش کلبه ای میسازه و دل هم هر روز به سردیش بیشتر و بیشتر عادت میکنه.

حیف که اونوقت دل کوچولو مثل یک قصر بزرگ میشه که گرم کردنش کار آسونی نیست و هر کسی از پسش برنمیاد.

حیف که سرما برای دل کوچولو هم عادی میشه.

و حیف...

حیف که هیچ حرف زیبا و قشنگی وجود نداره که دل رو گرم کنه. 

آخه حرفها هم این روزها هیچ ارزشی ندارن.

حیف که اونها فقط حرف هستند.

فقط یک مشتی از حرفهای زیبا و قشنگ که اونقدر بی ارزش شدن که حتی به درد دل کوچولو هم نمیخورن. 

حیف.

حیف که دل کوچولوی عزیزی سرد بشه.

حیف. 


 

 




شهاب

پدر روی مبل تک نفره سبزی که سالها پیش به سلیقه مادر خریداری شده بود لم داده و غرق خواندن کتابی با جلدی قهوه ای و قدیمی بود. آری پدر در حال مطالعه بود و نباید مزاحم او شد.

دخترک کنار پنجره تکیه داده و با چشمان درشتش که فضای خانه را پر از عطر انتظار می کرد محو تماشای آسمان بود.

از توی آشپزخانه صدای مادر و مادربزرگ می آمد که در حال تهیه شام بودند.

پدر گاهی نگاهی پر معنی به آشپزخانه می انداخت و زیر لب چیزی می گفت و سرش را تکان می داد...در همین حال صدای تق و توق در آشپزخانه بلندتر می شد و پدر سرش را بیشتر تکان می داد.

صدای زنگ تلفن همه جا پیچید. مادر در حالی که دستهایش را با پیشبندش خشک می کرد از آشپزخانه بیرون آمد و با ابروهای در هم کشیده گوشی را برداشت "بله بفرمایین"
"نه اشتباه گرفتین" و پس از گذاشتن گوشی رو به دخترک گفت "آخه دختر تو که می بینی دست من بنده چرا تلفن را جواب نمی دی؟ همش پشت این پنجره نشستی"

دخترک لحظه ای چشمانش را از آسمان بر گرفت و با صدایی صادق و لطیف گفت "ببخشین، نشنیدم"
و مادر در حالی که زیر لب غرولند می کرد، کلافه به آشپزخانه برگشت "خدا می دونه این دختر منتظر کیه که صبح تا شب پشت این پنجره نشسته...."

دخترک که به این گله ها عادت کرده بود باز به آسمان خیره شد و با لبخندی تلخ توی دلش گفت:

شهاب.
منتظر شهاب هستم.
آخه ...
«نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن،
تمام هستیم خراب می شود.
شراره ای مرا به کام می کشد،
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن،
تمام آسمان من
پر از شهاب میشود»

فروغ فرخزاد

 

 

پس از چند ماهی که نشده بود اینجا بیام برگشتم و از همه دوستان که منو از یاد نبردند تشکر می کنم و نمی تونم صبر کنم تا نوشته هاتون را بخونم خنده




 

 با شخصی محترم صحبت می کردم که گفت:

 

"کی می گه عاشقی مرده؟
اون فقط غم زمونه رو خورده.

اگه تو دلامون یه عشق پاکه،
کی می گه جدایی خیلی دردناکه؟

همدیگه رو دوباره پیدا می کنیم
روی جدایی رو با هم سیاه می کنیم"


یاد تو افتادم.

اولین بار که دیدمت، قلبم به شدت به تپش افتاد، همه دنیا را فراموش کردم. اولین بار بود که برق یک نگاه تا این حد به دلم می نشست.
ابروهای خوش فرم و چشمهای سیاه نیمه خمارت چهرتو خشن جلوه می داد،
خشن ولی فوق العاده جذاب.



عشق هم عشقهای قدیم...

قدیما وقتی دو نفر از هم دیگه خوششون می اومد حاضر بودن واسه هم دل و جون بذارن. ولی حیف که این روزا عشقا قراردادی و شرطی شدن. با خوبی ها می جوشن و از بدیها فرار می کنن. ولی عشق به درد همین جور موقعها می خوره که پشت طرف وایسی و ازش حمایت کنی، نه اینکه پشتشو خالی کنی و بری. همونطوری که توی شادیاش شریکشی توی غماشم شریکش باشی.

هر رابطه ای اگه پایش عشق و تفاهم باشه هیچ طوفانی نمی تونه پایشو بلرزونه و اگه بر پایه عشق و تفاهم و صداقت نباشه، کوچکترین تلنگری می تونه اونو از هم بپاشه.

راستی، اگه تو می گی عشق نیست پس بگو چرا با این همه تلنگر هنوز هم...ولی دیگه دیره...

دو نفر اگه رابطشون محدود به لذتهای زودگذره باشه و قلبا به هم علاقه ای نداشته باشن، فقط لحظه هایی رو که در کنار هم می گذرونن شادن و به محض اینکه از هم دور بشن دوباره بر می گردن به زندگیه عادیشون. ولی وقتی دو نفر به هم علاقه مندن تموم لحظه های زندگی رو با اون علاقه شاد می کنن. این عشق و علاقه هست که به اونا انرژی مثبت می ده و تلخیه خیلی از غم و غصه هاشونو از بین می بره. اونها خوشبختای واقعین هستن و از عمق خوشبختی لذت می برن.

من هم یاد گرفتم به جای این که به خوشی های زودگذر و سطحی دلم رو خوش کنم، از عمق خوشبختی لذت ببرم.

این منم. بدون تعارف.



نفرین نامه

این نامه شاید تلخه،  چون نیامدم واسه آشتی

فقط می خوام بدونی توی دلم چی کاشتی

از روز اول می گم برای یادآوری

تا جایی هم نمونه واسه ناباوری

تو آمدی سراغم با وعده های زیبا

گفتی واسه دل من دل رو زدی به دریا

گفتی که رنگ خونی مثل گل شقایق

تا جون داری می مونی اینجا همیشه عاشق

یه روز گفتی می ترسی، که دیگه خیلی دیره

کار از کارت گذشته، دلت پیشم اسیره

گفتی حتی یه لحظه بدون من محاله

که تنها آرزوت هم عهد بستن و وصاله

خلاصه نامهربون دل رو به تو سپردم

به خاطر سادگیم گول چشاتو خودم

یه روزی هم شنیدم همسایه تو رو دیده

که اون وعده های نازو دادی به یکی‌ دیگه

عیب نداره عزیزم میدونم تو همینی

تو اینقدر کسیفی، که اشغال روی زمینی

خدا از تو نگذره که دلمو شکوندی

با یه مشت حرف بیخود پای چشات نشوندی

الهی همه دنیا روی سرت خراب شه

شمع بشی‌ و وجودت هی‌ ذره ذره آب شه

خدا کنه مریض شی تب کنی‌ و بلرزی

اون هم تنهات بذاره از تنهاییت بترسی

الهی که حتی یک روز خوش نبینی

ای بی‌ وفا بی‌ معرفت آخه تو بدترینی

منو اذیت کردی؟ هرگز از یادم نمیره

هر شب دعات می‌کنم: خدا، زودتر بمیره.

حالا جسارت نباشه که این چیزارو گفتم

آخه تقصیر من نیست، گاهی‌ یادت می‌افتم

حالا اینو نوشتم ولی‌ فکر نکنی ناراحتم

ببین جونم، نفرین کردنت دیگه شده عادتم.

 




 

باز حال و هوای بودن تو
مرا به خط مرزی رسانده
این بار مرا به رنگ
آبی های دریایت کشانده

در خلوت خود نشسته بودم
که باز آمد سراغم
همان عطر گذشته های آبی
پر از گذشته هات در خاطراتم

به یاد آوردم آن روزهای طلایی
که من غرق تو بودم
همان روزهای سبز آشنایی
که بی خود دل سپردم

سفر می کردیم با هم عاشقانه
به دنبال ترانه های صحرایی
چه حالی داشتیم آن دور و زمانه
برای موج آبی های دریایی

تو می پرسیدی از من
سوالهای آسمانی
جوابهام می نمودن
دو رنگ ارغوانی

سخن می گفتیم از لیلی و مجنون
و به آرزو رسیدن
از هر روز و هم اکنون
و از عاطفه چیدن

توی باغ گلها تو عطر یاس
و من رنگ زیبای شقایق
عطر تو هر روز یک احساس
و رنگ من همیشه عاشق

گذشت آن روزهای آشنایی
در کنار تو، زیبا
حیف هیچ فکر نکردم به جدایی
یا سکوت آبی های دریا...




هنوز هم برای تو کمم عزیزم

 

 

 

خواستم امشب دوباره برای تو شعر بگم
ولی تو خودت یه شعری عزیزم

خواستم از مهر و محبتت بگم
ولی تو خودت یه مهری عزیزم

امروز هم همش به فکر تو بودم
امیدم همین یه فکره عزیزم

می دونم که خیلی از تو دور شدم
ولی انگار فاصله فقط یه متره عزیزم

هر روز از دوری تو اشک میریزم
آب دیدم هم زلاله عزیزم

حیف دلت از درد من بی خبره
چرا اینقدر بی خیاله عزیزم

کاش می شد یه شب خوابتو ببینم
آرزوم همین یه خوابه عزیزم

تو یه دریا، من مثل ساحل می مونم
که هنوز تشنه آبه عزیزم

تو قشنگی، تو مثل گلها می مونی
من هم خاک زیز پاتم عزیزم


خواستم از فرشته ها برات بگم
من ولی فقط یه آدمم عزیزم

تو وسیعی، تو مثل دنیا می مونی
من ولی باز غرق عالمم عزیزم

اصلا زشته من بخوام از تو بگم
من هنوزم واسه تو کمم عزیزم

 

 






چرا...

چرا امروز دردمون
شفا نداره
با گلها نشستن هم
صفا نداره

چرا امروز شاعرها
از هم دیگه بی خبرن
همه یا مسافرن
یا توی راه سفرن


چرا امروز قلمها
کارشون تلخ نوشتنه
مثل بی حوصله ها
کار همه نشستنه

چرا امروز توی آسمون
ابر اومده اینقدر زیاد
هوا که ابری شده
چرا بارون نمیاد

چرا امروز عاشقها
دلهاشون همه پر از غمه
شبنمها از شقایقها
هر چی می گن بازم کمه

چرا امروز اتاقها
توشون فقط یه قالیه
توی قلب خونه ها
جای یکی باز خالیه

چرا امروز کارمون
همش حسرت خوردنه
اینقدر حسرت می خوریم
که تنها چارش مردنه

چرا امروز ستاره ها
با هم رقابت می کنن
قانون دوستیشون رو
پس کی رعایت می کنن

چرا امروز پروانه ها
روی گلها نمی شینن
همشون با عجله
قلب گلها رو می چینن

چرا امروز گله ها
از غریبی و از غربته
بهونه غریبی هم
نداشتن یه فرصته

چرا امروز گریه ها
به خاطر بی کسیه
کار چشمامون فقط
نشستن و دلواپسیه

چرا امروز آدمها
کارشون دل رو فروختنه
عادت همه دل ها
به پای یکی سوختنه


چرا امروز دل من
تو رو اینقدر دوستت داره
تو که اینقدر تلخ می گی
از دستت هر روز می باره

چرا امروز دل تو
مثل سنگ شده
مداد سرنوشتت هم
یه کمی بی رنگ شده

چرا امروز کار من
همش از تو گفتنه
کار تو اما هر روز
دست منو رد کردنه





برای تو من...

عکستو توی قاب می ذارم

هر روز تماشاش می کنم.

به چهره قشنگ تو

عرض ارادت می کنم.

از خوبیهات نت می سازم

هر شب ترانه می کنم.

میرم پیش امام رضا

هزارتا نیت می کنم.

اگر بگی ماه رو می خوای

بهش حسادت می کنم.

می ایستم رو به روی اون

باهاش رقابت می کنم.

وقتی چشمات حرف می زنن

حرفهاتو من حفظ می کنم.

توی کتاب آرزوم

همشونو ثبت می کنم.

حتی اگر منو نخوای 

تو رو عبادت می کنم.

میرم پیش فرشته ها

برات التماس می کنم.

دستشونو می گیرم و

از تو حفاظت می کنم.

با هر نفس که می کشم

به تو محبت می کنم.

من که کلی غصه دارم

مال تو رو هم حمل می کنم.

اگر یه وقت گریت بیاد

اشکهاتو من پاک می کنم.

می برمشون توی باغ

همشونو خاک می کنم.

غنچه هاشون که در اومد

شبنم صداشون می کنم.

توی گلدون قلب تو هم

برات شقایق می کارم.

اگر یه روز دلت گرفت

از گلها شکایت می کنم.

تو بازار صداقت هم

برات ارزونی می کنم.

هر چی ناراحتی داری

فارغ از دنیات می کنم.

کتاب حافظ میارم

آرزوهاتو می کنم.

محض خاطر تو  هم

هر شب تمنا می کنم.

برای گرمی دلت

دنیا رو عاشق می کنم.

دست تو رو می گیرم و

سوار قایق می کنم.

می برمت به آسمون 

خورشید رو پیدا می کنم.

اگر شبهات تاریک بشن

میرم پیش ستاره ها

اونها رو بیدار می کنم.

میارمشون پشت پنجرت

شبت رو چراغون می کنم.

دستت رو می بوسم و بعد 

موهاتو نوازش می کنم.

تمام غصه ها تو من

برات یه قصه می کنم.




 

 "تو بهترین واژه برای آغاز هر کلامم هستی"

در سکوت شب من، تو تمام آوازم هستی

تو قشنگترین ترانه برای سیم سازم هستی

در شب یلدا، تو طولانی ترین انتظارم هستی

تو خود خدا خدا کردنهام توی نمازم هستی

در دعای شب و روز، تو همه راز و نیازم هستی

تو همون ملودی که یه روز می خوام بسازم هستی

در کنار هر بید مجنون، دلیل دست درازم هستی

تو مث بازی عشق که من توش دل می بازم هستی

در کتابهای ریاضیم، تو حسابدار مجازم هستی

تو شیرین ترین رویا توی خواب نازم هستی

در نوای بی نوایی، اون ترانه که می نوازم هستی

تو پرنده زندگی، دو تا بال واسه پروازم هستی

در طی کردن هر کار، به خدا تو اجازم هستی.

خلاصه در پایانش بدون که تو ، تو خود آغاز آغازم هستی.

تو همون که واسش روی غرورم پا گذاشتم هستی

تو الهه ناز، مثل آرزوهایی که داشتم هستی

یه پناهگاه مثل ساحل واسه موجهام هستی

تو یه نیت واسه حافظ و فنجون فالهام هستی

تو یه شعر و صدتا جمله توی کتابهام هستی

تو اصلا تنها دلیل و ذوق واسه شعرهام هستی

تو یه غنچه، پاک و ساده، روی این لبهام نشستی

تو همون سنجاق شقایق لای موهام هستی

تو یه کشتی، نه یه قایق توی دریام هستی

یه جوری باید بگم تا بدونی که تو دنیام هستی.

فکر نکن نمی بینم که تو مغرور و بی اعتنا هستی

نمی خوای باور کنی خودت هم به من دل بستی

عیبی نداره، من می خوامت واسه همون که هستی 

یه روز هم شاید ببینی که من مال تو و تو مال من هستی




تقدیم به تنهاترین تنها

امیدوارم خوشت بیاد:

 

تنهاترین تنها




گذشته ها گذشته...

سال جدید آغاز شد و من هم باید آغازی جدید را طی کنم. امروز بار سنگین خاطرات، هم آن خاطراتی که هر روز با لبخندی مغرور و کفشهای گلی از افکارم عبور می کنند را بر دوش گرفتم.  دستم را به دست سرد تفدیر سپرده، و چشمهایم را به جاده طولانی آینده دوختم...امروز آماده هستم. آماده رفتن. رفتن به سوی جاده سرنوشت...جاده ای که گذشته ها، همانطور که خواسته بودی، در آن جایی ندارند. 

 

 

خسته از خستگی هام،
خسته از خستگی هات
دل سرد شدم از سردی هات
از این همه بچه بازی هات
دیگه گم نمی شم توی نگات
نمی خورم گول اون چشات
اصلا با من حرف هم نزن
که خط کشیدم دور صدات

حیف دل سپردم بی احتیاط
خواستی با من بازی کنی؟
جوابش می مونه واسه خدات
مگه تو ندیدی من فرق دارم
با بقیه اسباب بازی هات؟

بودم یکی از خواسته هات؟
فقط واسه سرگرمی هات؟
حالا تموم شد محبت هات؟

خسته شدم از گله هات
از اعصاب و از بدبختی هات
از نخواستن و نگفتن هات
میگی می ترسی از احساسات؟
دیگه باور نمی کنم
حتی یه دونه از بهونه هات
ای کاش به جای دروغ هات
می گفتی برم از جلوی راهت
اون که راحتتر بود برات...

فکر نکن دیگه می میرم برات
نه جونم، بیزار شدم از اطوارهات
بی رحم شدم از بی رحمی هات
بدبین شدم با بدی هات
حرفها و اون همه تلخی هات
حتی به یاد نمیارم
قشنگی اون لحظات
ای کاش میشد پاکت کنم
از ذهنم و از خاطرات

ولی دلم می سوزه برات
برای آینده و تنهایی هات
چون حقت همون کسانین
که گوش نمی دن به درد دل هات
اون ها تنها کسانین
که می سازن با اخلاق هات
فرقی نداره براشون
تو بودن یا نبودن هات
اصلا سرشون نمیشه
درک کردنت یا احساسات
دروغی میگن دوست دارن
میگن فقط تو رو می خواهن
البته تو و دو تا از دست چک هات...

برو عزیز دلم تنگ نمی شه برات
مثل همه منم دیگه
می سپرمت دست خدات.




تنهاترین تنهای این شهر...

سلام تو که در آسمان قلبم می نشستی

حالا باور دارم که تنهایی را می پرستی

تنهایی تو دل آدم است، تو رگ آدم است.  تو تنهایی را با پوست و استخوان لمس کرده ای.   تنهایی آنقدر با تو دوست شده که تا ابدیت با تو خواهد بود.  در شبهای تاریک این تنهایی خواهد بود که به دلت پنجه خواهد انداخت، قلبت را مالش خواهد داد و تو را تا مرز دیوانگی خواهد برد. تو با تنهایی خیلی آشنا هستی.  اما می دونی، تنهایی مثل یک گلوله در رگهای آدم می دود و به هر جا می رسد، آتش می زند و می سوزاند،  ولی دردش درد آرامیست، مثل درد سرطان.  بیمار بیچاره هیچ وقت درد این بیماری را نمی فهمد اما قطره قطره آب می شود و در زمین فرو می رود.  بیچاره تو که این درد را نمی فهمی. 

آره، تو با تنهایی آشنا هستی اما دردش را نمی فهمی، تو تنهایی را دوست داری و می پرستی.  اما من، من از تنهایی متنفرم.  ولی تو را دوست دارم و چون تو دل به تنهایی بسته ای من هم تنهایت می گذارم.   برو که تنهایی در انتظارت هست. 




فدای تو

الهی من بشم فدات

فدای آواز خوندن هات
فدای گرمی نگات
فدای لحن خنده هات
فدای ناز و اطوارهات
حتی فدای گله هات
فدای اخم ابروهات
فدای دوست نداشتن هات
فدای آزار دادن هات
فدای بی اهمیات

حتی فدای اون خستگی
که میاد می شینه رو چشات

فدای غم و غصه هات
یه روز اگر دلت گرفت
فدای اشک روی گونه هات
فدای دل شکستن هات
فدای اون نخواستن هات
فدای رنگ موژه هات
فدای همه قشنگی هات
فدای وقت نداشتن هات

حتی فدای نبودن و
فدای هر روز رفتن هات

فدای همه شکایت هات
فدای دست و رد کردن هات
فدای اون همه خوبی
که من می دیدم تو چشات
فدای پیچ و تاب موهات
آخ که فدای قد و بالات
فدای نفس کشیدن هات
فدای پرواز کردن هات
فدای اون نشستن هات
فدای من من کردن و
فدای خودخواهیات

حتی فدای اون دلت
با زنجیر بستن هات

فدای هر شب و روز
تو رویاها بوسیدن هات
فدای همه گفته هات
فدای اون نگفته هات
فدای سر کار گذاشتن هات
می دونی هنوز می میرم برات
فدای اون دلتنگی هات
فدای تنها بودن هات
فدای همه بهونه هات
فدای صبر و طاقت هات
فدای ذوق کردن هات
فدای بچه بازی هات
فدای تلخ حرف زدن هات

فدای من نوشتن و
تو و هیچ وقت نخوندن هات

فدای اون روزی که من
دلم تنگ نشه برات

اما بازم دلم تنگ شده برات
برای مخمل صدات
آخ که همش فدای اون صدات

"فدای تو که هیچ وقت
هیچکی نمی شینه به جات"
 




تقدیم به آن کسی که آفتاب مهرش در آستان قلبم پا بر جاست

 «عشق خودش خواهد آمد.   نمی توان از آن فرار کرد.   عشق خودش آهسته آهسته می آید و در گوشه ای از قلب مهربانت آرلم و بی صدا می نشیند و تو متوجه اش نخواهی بود و بعد زره زره قلبت را پر می کند و کم کم مثل ساقه مهر گیاه در تمام جانت می پیچد و ریشه می دواند، به طوری که بی آن نمی توانی تنفس کنی.»

 

 

 برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر...

پشت در خانتان ایستادم هدیه به دست،

دل تو دل نبود که آن ور در چه هست. 

در را باز کردین و شدم خالی از نفس،

 ای خدایا بگو یعنی این است هوس؟

 شب شبی بود از آن شبهای عاشقانه،

 ترس در دلم می ریخت دانه دانه. 

شب شبی بود خاطره ساز،

دستم را گرفتین و رقصیدیم با ریتم و آواز.

 شام پختین و در حال میز چیدن بودین،

می ترسیدم مبادا بشنوین قلبم چطور می کوبید.

گردش زمان و غم پایان شب مرا گرفتار کرده بود،

آخه چشم آهووارتان مرا زنده کرده بود. 

پس از شام مهمانان پای گفتگو بودند و شما، 

زیبا گفتین "بیا تا کمی باهم باشیم ما". 

دستتان را گرفتم و با شما وارد ایوان شدم،

ز هر کلامتان بیشتر حیران شدم . 

همچو رازی مبهم و سربسته بودین شما،

در نگاهتان میدیدم که خسته بودین شما. 

انگار می دانستین که عشقتان به دلم افزون شده،

که دل از زیباییتان مجنون شده. 

تا سر برگرداندم بگذاشتین بوسه ای بر لبم،

طعم بوسه تان برد عقل و هوش را از سرم.

از آن لحظه، آن شب شد شب ما،

در کنار هم فراموش کردیم مهمانها را.

 

 

 

********************************

 

 

 

 

اولین...رو یادته؟

یادته رفتیم اون رستوران ناز؟ 

سر میز کوچیک تو هوای باز؟

یادته شرطی که بستی باهام؟

یا اون ذوقی که بود تو نگام؟

یادته گفتی که مرد ایرونی بود؟

باختم اون صد دلارو خیلی زود.

یادته غافلگیرم کردی تو جمع؟

وقتی کیک تولد آوردن با شمع؟

یادته گفتی میخواهی یادم بمونه،

این شبی که با هم شب اولمونه؟

یادته ستاره ها رو یادته؟

موسیقی و ماه رو یادته؟

یادته نشستیم اون کنج دیوار؟

پای صحبت اما هر دو بی قرار؟

یادته اون شب زنده داری تا سحر؟

شبی که مست تو بودم بی خبر؟

یادته درد دلها رو یادته؟

حرف مونس و یار رو یادته؟

یادته شدیم خابگاه خستگی؟

می دونی می ترسیدم از دلبستگی؟

یادته سرم رو گذاشتم رو شونت؟

خوابمون برد همونجا تو خونت؟

********************************

اگه چشمات...

حلقه نجات دستات دور کمرم،

کاش میدونستی چه بی بال و پرم. 

گرمی صدات را حس می کردم و من،  

نابود چون با صدای زیبات جان می رفت ز تن.   

داریوش می خوند و تو بودی همنوا،

 شعر زیبا و من اسیر اون صدا. 

«اگه چشمات بگن آره، هیچ کدوم کاری نداره»

 

 

 ********************************

 

 

 

لحظه ها رو با تو بودن یادته؟

 

 

شبی که شام بیرون بودیم عزیزم، یادته؟

من و تو باز غرق هم بودیم عزیزم، یادته؟

در کنارت توی ماشین نشستم، یادته؟

دستت بود توی دستم، یادته؟

به جوکهای تو می خندیدم،  یادته؟

با احساسم نمی جنگیدم،  یادته؟

خندهُ مرد مزاحم، یادته؟

تو نگام می کردی دائم، یادته؟

بوسهُ توی خیابون، یادته؟

حسرت نم نم بارون، یادته؟

توی خلوت می رقصیدیم، یادته؟

ساکت و تو فکر که بودیم، یادته؟

تو بودی همه وجودم، یادته؟

غرق اون چشات که بودم، یادته؟

می خواستم همیشه باشم، یادته؟

تو رو داشتن بود تلاشم، یادته؟

برای تو جون میدادم، یادته؟

تو دلت دل رو می باختم، یادته؟

با نگات عمر رو می ساختم، یادته؟

واسه هم فرشته بودیم، یادته؟

واسه عشق چه تشنه بودیم، یادته؟

پر از حرف سکوت که بودم، یادته؟

با آهنگ معین می خوندم، یادته؟

لحظه ها رو با تو بودن، یادته؟

با تو رفتن با تو موندن

مثل قصه تو رو خوندن

تا همیشه تو رو خواستن، یادته؟

بی تو حتی زنده موندن

بی هدف نفس کشیدن

واسه من رنج و عذابه، یادته؟

«اگر چشمهات منو می خواست، تو نگاه تو می مردم»

«اگر دستهات مال من بود، جون به دستهات می سپردم»

«اگر اسمم رو می خوندی، دیگه از یاد نمی بردم»

«اگر با من تو می موندی، همه دنیا رو می بردم»

لحظه ها رو با تو بودن یادته؟

********************************

 

 

 

 

بدیهای دنیا مال من، خوبیهای دنیا مال تو

ای مهربون من بدون

هر جا که باشم بی تو احساس غربت می کنم.

بر روی شونه هات اگر یک وقت سایه ای نشست

در حمل بار غصه هات با شوق شرکت می کنم.

کوچکترین شادی اگر از روی این دلم گذشت

هر چند کوچک هم باشد، با تو قسمت می کنم.

(مریم هیدرزاده)

*********************************

 

 

 

تو شدی کمی فراری...عزیزم

نه، هیچ وقت قبول نمیکنم که دوستم نداری،  عزیزم

 میدونم اگه نباشم می بینی که بی قراری،  عزیزم

تو الان نمی تونی قبول کنی که من همونم عزیزم

نمی خواهی باور کنی پیشت می مونم عزیزم

آخه تو عادت به تنهایی داری، سخت برات عزیزم

که بخواهی بذاری من بیام تو بختت عزیزم

 تو بدون که من صبورم و نشستم پا به پایت عزیزم

تو بشو تاج سرم، من میمونم زیر سایت عزیزم

می دونم میگی عشق بدون مهر فراوونه عزیزم

اما قصه ما که شبیه لیلی و مجنونه عزیزم

تو نمی خواهی که من برات عزیز بشم عزیزم

می دونم ترجیح میدی که من غریب بشم عزیزم

اما من تو رو می فهمم، تو شدی کمی فراری عزیزم

تو با احساس خودت هم در حال قول و مداری عزیزم

دیگه بسه، بیا و قفل دلت رو باز بکن

اگه دوستم داری بیا و اسمم رو صدا بکن.. 

آخر یک شب این حرف من تو دلت میمونه  عزیزم

 کمترین چیزی که من واست میدم جونه عزیزم




همه با هم به سوی خر شدن...




با انسانی زیرک، باهوش، نابغه، و محترم (که خرش هم بسیار می رود) گفتگو میکردم.
گفت "تو یک نابغه ای، اما هرگز هیچ خری نخواهی شد".
بفکر فرو رفتم.
این جمله چند روزیست مرا کلافه کرده، دست از سرم بر نمی دارد. افکار گوناگون در جنگی خونین با هم به مبارزه برخاسته اند. از طرفی می خواهم به دنیا ثابت کنم من هم می توانم خری از خرها باشم و تصمیم می گیرم که در راه خر شدن هر قدمی را بردارم. از سوی دیگر می خواهم فریاد بزنم که "دنیا پر از خر است و من همان گوساله ای که هستم خواهم ماند"

البته اگر هم قرار بر این باشد که خری باشم، هنوز نمی دانم چه خری می توانم باشم. آیا موفقیت یک انسان از دید دیگران ارزیابی می شود یا از دید خود او؟ و بر چه اساسی؟
به ساز چه کسی باید رقصید تا روزی جزو خرها شد؟ که روزی غریبه ای بگوید "او نه تنها یک نابغه بلکه خری هم هست" و در پاسخ بشنود "آری، او خرش هم بسیار می رود" و آیا اگر به این مقام نرسم پشیمان خواهم شد؟ آیا می توانم دلخوش به گوساله بودن باشم و یا تا آخر عمر حسرت خر نشدن را خواهم خورد؟


آری، چند روزیست که به خر شدن می اندیشم.
باید از این شخص تشکر کنم که مرا به فکر واداشت.
اما صبر خواهم کرد تا روزی که خر شده باشم...در آن زمان از او بسیار تشکر خواهم کرد.
تشکر خواهم کرد که با جمله ای کوتاه و پر معنی درهای طویله را به روی من گشود.




برای تو می نویسم

سلام خوب من، هر کجا که هستی
ببینم، هنوز تنهایی رو می پرستی؟
مدتیه که می خوام مثل تو تنها بشم
مزه تنهایی رو تو خلوت خود بچشم
برم اونجا که گفتی عشق دروغی نیست
همونجا که هیچ نشانی از شلوغی نیست
رفتم و من هم با تنهایی دمساز شدم
حالا انگار من هم با بی وفایی همباز شدم
من نمی گم به تو حرفهایی ماننده ستاره
حرفی که باور نمی شه گفتنش فایده نداره


وقتی نوشته ات را خواندم اشک تو چشمهام می درخشید
دلم خون شد و اینجا نوشتم تا با فریاد قلم بگم ببخشید
قولی که دادم را هرگز فراموش نکردم،  خواهش از من نرنجید












 

خدا را شکر که اینجا را دارم برای درد دل کردن، برای با خود قرار گذاشتن. 

از بچگی شنیدم که مردم میگن «جونم به لبم رسیده»  ولی هیچ وقت نتونستم معنی این حرف رو به درستی درک کنم.  تا امروز.  یعنی امروز واقعا جونم به لبم رسیده، کم کم احساس میکنم که دارم این جون رو از دست میدم.  کاری باید کرد. آخه تا کی میشه اجازه داد که اعصاب لحظات زیبای زندگی را زشت کند؟  مگر اعصاب از من قویتره؟ نه، پس امروز باید دست به کار بشم و تکلیفم رو با این اعصاب روشن کنم چون امروز جونم به لبم رسیده و حاضر نیستم لحظه ای دیگر از زندگیم رو به اعصاب خرابم ببخشم. 

به همه و همه گفتم «نه نمیتونم».  فرقی هم نداشت چی یا کی بود، فقط گفتم «نه نمیتونم».  تلفنها و ایمیلها را هم خاموش کردم.  امروز من و اعصاب با هم قرار جنگ داریم و آخر یکیمون باید برنده شود.  همین که همین که همین....

 




 

تو این مدت گذشته خیلی ما نزدیک شدیم ، شاید این سر نوشته. 

 ولی سخته می دونی، خیلی زوده که بخوام فکر بکنم تو میری یا تو میمونی. 

 نمی دونم می تونی، می تونی حرفامو از چشام بخونی؟ 

 می تونی بخونی که دوست دارم، که می خوام برات یه سبد گل بیارم؟ 

ولی باز گاهی من سرد میشم؟  گاهی من انگار نه انگار میشم؟

می دونم که تو منو خوب می خونی، می دونم، چون تو مثل من می مونی.

تو می دونی چرا ما اینجوری هستیم؟  ما که خوب می دونیم به دل نشستیم.

پس چرا از احساسمون می ترسیم؟  چرا ما با دلامون برنامهُ زمان رو بستیم؟

من میگم چون هر دومون روزی نشستیم، هر دومون با یه کسی یه عهدی بستیم،

یه روزی هر دومون گفتیم که هستیم، اما آخرش هر دومون عهد رو شکستیم، 

پس همینه که حالا اینجوری شدیم، چون یه روزی هر دومون خرد شدیم.

همینه که دور حسمون دیوار ساختیم، چون یه روزی هر دومون یک بار باختیم. 

می دونی یه وقتهایی که تو خونم، دلم می خواد زنگ بزنم برات بخونم

بهت  بگم "تو گلی٬ سلام جونم"، بگم "تو خیلی خوبی میدونم"،

اما می دونی چی میشه؟ قلبم میشه مثل شیشه

می ترسه تو خوشت نیاد،  یه وقتی اون خراش بیاد

پس شاید تو هم همینجوری؟  شاید تو هم گاهی مغروری؟

مثل من مواضب هر قدمی؟  یه روز هستی و یه روز عدمی؟

یا شاید من اشتباه می کنم، بیخودی حسمو پنهان میکنم

شاید این حرفا معنی ندارن واسه تو،  شاید امروز منمو فردا کسی نو. 

شاید برا تو فرقی نداره، دل تو ترس و غروری نداره

آخه شاید،  شاید که این دل تو منو دوست نداره.




 

در زندگی،

اذیت شدن

درد کشیدن

آسیب دیدن

صدمه خوردن

 همه طبیعی هستند، همه موقتی هستند

اما اگر روزی خودت را به دلیل ترس گول زدی 

و فکر کردی آن ترس وسیله ای برای جلوگیری از آنچه طبیعی و موقتیست

آن روزیست که

شکست خوردی




 

امروز بیش از هر روز آرزوی برگشت به دوران کودکیم را داشتم.

برگشت به آن دورانی که...

در عالم کودکی همه چیز را به آسانی قبول میکردم. 

به آسانی قبول میکردم که شخصی به اسم مادر مرا دوست دارد.

به آسانی قبول میکردم که من هم او را دوست دارم.

دورانی که اگر ناراحت میشدم بلند بلند گریه میکردم و اشکهایم را هم پاک نمیکردم

دورانی که گریه خجالت نداشت

که خنده فراوان و بی دلیل بود

که عصبانی شدن هم خنده داشت

دورانی که به آسانی به عروسکی دل میبستم و به او قول میدادم که هیج وقت ترکش نکنم

دورانی که از دوچرخه می افتادم زمین و با دست و بال خونی به سوی مادر می رفتم 

دورانی که دردها با تک بوسه ای خوب و فراموش میشدند

دورانی که بدون هیچ امر مسلم به زندگی اعتماد و اطمینان داشتم

امروز بیش از هر روز دیگر آرزو داشتم که میشد برگردم به آن دورانی که بدون چون و چرا، بدون تجزیه و تحلیل، بدون ترس از فردا، و بدون تحقیق احساساتم را قبول میکردم، آنها را نشان میدادم و دیواری برای جلوگیری از رشد آنها نمیساختم.

   

   « تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا

  حیف است ز خوبی که شود عاشق زشتی »

   حافظ 




 

روزهاست که قلم بر دست گرفته در انتظار گردشش نشستم...اما انگار او هم میخواهد با سکوتش مرا بشکند. 




 

دوستت دارم. با تو دنیا میشه دنیای من. با تو فردا میشه فردای من. با تو زیبا میشه...زیبا میشه این دنیای فردای من.     




 

مـن حاصل عمر خود ندارم جز غم
در عشق ز نیک و بد ندارم جز غـم
یک هـمدم باوفا ندیدم جز درد
یک مونـس نامزد ندارم جز غـم

                                                                                               حافظ

چای دم کردم و استکان بر دست از پشت پنجره خیره به آنچه نبود بردم.  چای داغ را آروم فوت میکردم که نگاهم به دونه قندی سفید مثل برف و شیرین مثل عشق افتاد.  اما حیف که  با اولین مزه چای داغ، تکه قند آب میشد.  حیف که میدونستم شیرینی قند دوامی نداشت و در مقابل چای تلخ او بازنده بود و خوردنش بیفایده. 

 

 




 

«در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویش دیدم که جانم میرود»

نگاهش قصد جانم را داشت و من  اسیر شدم

دوستش داشتم و خاک زیر پایش شدم

 این من بودم که زیر گامهای استوارش هیچ شدم

شعله بود او، و من تو آتیشش گم شدم

سوختم تو چشمهای مستش تا خاکستر شدم 

چنان «بی رحم زد تیغ را به جان» من خون شدم

 که گویا «او نبودست روزی آشنایم» و تمام شدم

نگاهش قصد جان داشت و من

من در رفتن جان خود شاهد شدم




 

کاش پیشم بودی.

برایم شعر میگفتی، من گوش میدادم.

برایم میخواندی، من تو را تماشا میکردم.  

برایم ساز میزدی...

 من هم در کنارت مینشستم.




 

برو...اما

پشت سر را نگاه نکن

نگاه نکن 

تا نبینی گریه می کنم 

تا نبینی خرد شدم

نگاه نکن

نمی خواهم بدانی می شکنم

نمی خواهم بدانی بی تو من

غم شدم

پشت سر را نگاه نکن

نمی خواهم ناراحتت کنم

مجبور می شوم اشکهایم را پاک کنم

برایت لبخند بزنم، تا نفهمی خون شدم

نگاه نکن...مگر نمی دانی 

لبخند زدن با دل گریان و آتش گرفته

چه کار طاقت فرسائی است؟ 

پشت سر را نگاه نکن

که خیلی خسته ام




 

دوست را عزیز در حد خانواده ام میدانم.   تو این دنیا دوست خوب کم پیدا میشه.  میدونین از اون دوستهایی که همیشگی هستند. 

یه دوستی داشتم که با نوشتنش میخندوندم و میدونستم همون دردها و دلتنگیهای خودم رو هم چشیده...

حیف که رفت.  بعضی وقتها تو افکارم قدم میزنه و یادم میاره که همیشگی نبود.

    




 

یاد آن زمان افتادم که از خدا می خواستم فراموشت کنم.

همان زمان که رفتی و یادت را با غم تو دلم جا گذاشتی.

اما یاد تو هر روز توی رگهایم مخلوط با خونم از قلبم رد می شود، به آنچه مرده جان می دهد و وجودم را گرم می کند. 

 

«تو بگریزی از پیش یک شعله خام

 من ایستاده ام تا بسوزم تمام»

 




 

برای شام کوکو سبزی که از دیروز هوسش رو کرده بودم (جای همه خالی) درست کردم و با نون و ماست خوردم.  در حال  ظزفشویی بودم که چشمم به پنجرهُ همسایهُ اون دست خیابون افتاد.

 (آره ، همون همسایه ای که قبلا هم در موردش نوشتم...)
دیدم گیتارش دستشه و روی مبلشون نشسته.
با دیدنش خیلی خوشحال شدم، آخه مدتیه که نیستش.
دلم خیلی براش تنگ شده بود.
البته نمیشناسمش.  او هم من رو نمیشناسه.
شبها گیتار میزنه.
پنجرش هم همیشه بازه.              
تصمیم گرفتم که گرماییه چون تو زمستون هم پنجرش بازه.
آروم میزنه.  دلسوز میزنه.                       
شاید کسی قلبش رو به بازی گرفته و اون رو شکسته...                  
هر وقت میزنه آرامش خاصی رو برام ایجاد میکنه.                                            
کاش همیشه بزنه و من از اون دست خیابون گوش بدم و
کمی بیشتر عاشق دلنگ دلنگ این گیتارش بشم.

ظرفها رو زودی شستم و پنجره رو باز کردم.  طبق معمول بالشتم رو بغل کردم
و روی مبل لم دادم.  با شنیدن صدای آشنای دلنگ دلنگ گیتارش لبخندی زدم
و فرو به فکر رفتم.            

چه خوبه که ما حس داریم.  چه خوبه که تیکه آهن نیستیم.  چه خوبه که
میخندیم، خوشحالی میکنیم، عصبانی میشیم، فریاد میزنیم، سکوت میکنیم،
غم میخوریم، گریه میکنیم، خوبیم، بدیم...چه خوبه که انسانیم و حس داریم. 

چه زیباست زندگی.




 

همیشه بار سنگین افکار و درد دل رو با نوشتن تو دفترچه ای سبک میکردم.         

شبها سکوت رو با صدائی که گردش مداد روی کاغذ در میاورد میشکوندم.  عاشق آن صدا بودم.

 آن شده بود فریاد قلمم.

حالا اینجا مینویسم.  خیلی فرق میکند.

 آخه اینجا وقتی مینویسم غریبه ای پیدا میشود که درد دل را میشنود و دو کلامی برایم پس مینویسد. 

در انتظار عبور و جای پای دیگران بودن هم حس بسیار قشنگیست.  




 

  ده - یازده سالم بیشتر نبود.

مامانم از بیرون آمد و یک عروسک خوشگل با موهای طلائی و چشمهای آبی برام خریده بود.  یادم میاد که با دیدن عروسک جدید دنیا رو فراموش کردم.  اسمش را گذاشتم بی بی و تمام شب با او بازی کردم.   

آخر شب هم که شد، بی بی را بوسیدم و در جای مخصوصی که بغل خودم براش درست کرده بودم، خوابوندم.   شب بخیر گفتم و رفتم زیر پتو و چشمهام رو بستم.  اما خوابم نمیبرد. 

 آخه یاد عروسک قدیمیم که گوشهُ کمد انداخته و فراموش شده بود افتادم و دلم خیلی براش میسوخت.  خوب تقصیر اون نبود که قدیمی شده بود.  تقصیر اون نبود که از چشم من افتاده بود و تقصیر اون نبود که من کس جدیدی رو داشتم...با این فکرها دلم بیشتر و بیشتر برای عروسک قدیمیم سوخت و بالاخره رفتم سر کمد و اون رو پیدا کردم. 

تو بغلم گرفتمش و بهش قول دادم که دیگه فراموشش نکنم.  نازش کردم و بوسیدمش و اون را هم بردم تو تختم و براش کنار خودم جائی درست کردم که بدونه هنوز دوستش داشتم.

الان هم که سالها از این داستان میگذره، گاهی یاد عروسک قدیمیم می افتم و دلم براش میسوزه، چون الان میفهمم که جانشین نو داشتن و گوشه کمد و از چش افتادن چه احساسی داره.    




 

عاشق خندیدنم.  مخصوصا آن خنده هائی که اشک رو تو چشمهایم جمع میکنند و دلم را به درد میاندازند.  


 

حدود ۲ سال می شود که از خانواده ام دور هستم.

۲ سالی که آنها در کالیفورنیا و من در واشینگتن دی سی تنها هستم.

۲ سالیست در یکی از شهرهای کشوری که پس از ۱۸ سال هنوز غریب است، تنهایم.  

۱۸ سالی می شود که مردم خسته کنندهُ این غربت با دیدن اسم من و وحشت از تلفظ آن، مرا  شری نامیده و شراره را خاموش کرده اند.

۱۸ سالیست که من با شنیدن شری سر خود را بسوی صدا گردانده و با این حرکت طرف را راضی کرده ام.

۱۸ سالی که ۱۶ سال آن را در کنار خانواده ام گذرانده و با بودن آنها بیگانگی را کم چشیده ام.

اما ۲ سالی می شود که به دلایل تهی از احساس از خانواده ام دور شده ام.

 ۲ سالی غربت زده که هر روز آن را با جستجوی دلیلی برای برنگشتن به ایران و به همان زندگی ۱۸ سال پیش آغاز کرده و 

هر شب چشم را با درک حقیقت تلخی که می گوید ایران دیگر آن ایران قدیم و جای من نیست بسته ام. 

۲ سالی که،  پس از گذشت آن تازه فهمیدم... مهم محل زندگی نیست

که، بدون قصه های مادربزرگ و خنده های مادر و صحبتهای روشنفکرانهُ پدر هیچ برایم مهم نیست.

ناشکری نمی کنم چون خود خوب می شناسم بسیاری که در موقعیتهای بدتری هستند. 

نه، بجای ناشکری و ناراحتی تصمیمی که ۲ سال پیش باید می گرفتم را، گرفته ام.

با اینکه می دانم دلم برای دوستانم بسیار تنگ می شود، خواهم رفت.

می روم که لحظات را در کنار خانواده ام بگذرانم، چون فهمیده ام که...

بدون آنها همهُ دنیا برای من غربت است. 

  

                                                              

 




 

 

ای کاش گردش چرخ زمان هم مثل تاکسی یه راننده داشت.

همین الان بهش میگفتم:

 

"ببخشین آقا، همینجا نگه دارین، من پیاده میشم.  لطف کردین...بله مطمئنم راهی نیست از اینجا، بقیه اش رو یواش یواش پیاده میرم.  من که عجله ای ندارم."




 

فردا، ۱۴ مرداد سال ۸۶  و  ۱۰۱ سالگی جنبش آزادی خواه و عدالت طلب مشروطه در ایران می باشد.  اما بسیاری از این دانشجویان که وبلاگ نویس هم هستند آزاد نیستند و در بند هستند.  به همین دلیل با همکاری بسیاری از وبلاگ نویسان ایرانی، فردا ۱۴ مرداد سال ۸۶ 

"روز همبستگی وبلاگ نویسان با دانشجویان در بند"

نامیده شده.

برای احترام به این دانشجویان، من با http://14mordad.blogfa.com/post-1.aspx همراهی می کنم و نام وبلاگم را برای این دو روز به  "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" تغییر می دهم. 

از شما هم خواهش می کنم که باشرکت در  این کار همبستگی ما ایرانیان را به جهان نشان دهید.

از پشتیبانی همه دوستان هم از ته قلب تشکر می کنم.

 




 

 هزار معنی دارد گاه سکوتی

هزار معنی که هیچ فریادی از پسش بر نمیاد

هزار قصه دارد گاه نگاهی

هزار قصه که شاهنامه هم از پسش بر نمیاد

هزار خاطره دارد گاه دقیقه ای

هزار خاطره که یک عمر زندگی از پسش بر نمیاد

 

هزار سکوت را نشنیده گرفتم، قصه ها را فراموش کردم و دقیقه ها را بی ارزش و کوتاه دیدم.

اما آن روز که خداحافظی کردی، آن روز که آرزوی فقط یک دقیقه بیشتر با تو را داشتم،

  آن روز بود که از تک نگاه پر سکوتت فهمیم

تازه فهمیدم که یک دقیقه با تو

 خاطره ای

 همیشگی، مهم، طولانی است

 خاطره ای چو یک عمر فریاد قصه ها  



صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

شراره



شراره



آرشیو من

شهریور ٩٠
خرداد ٩٠
فروردین ٩٠
شهریور ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
بهمن ۸۸
تیر ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
مهر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦



هم قلمها

برباد
زيتون
شادی
"ر " كوك
شب سراب
تنهای تنها
سکوت شب
خانه دوست
شراب سياه
عليرضا نوشت
تنها ولی عاشق
ای کهن بوم و بر
قاصدک نقره ای
من تنهاتر از تو نیستم
کمپانی تصویر *ابی منصور*
علی تنها «مطالب عاشقانه»
دعای صبح و آه شب کليد گنج مقصودست
عکس طنز کارتن عشق سیاست *عبید زاکان*
تو بهترين واژه برای آغاز کلامم هستی
دکلمه هایی با صدای خسته
به ياد او *فرشتهُ مهربونم*
چه کنم با دل تنها؟
آزادی ايران عزيز
تنهاترين عاشق
هزليات پارسي
فقط به خاطر تو
تنهاترين تنها
مه *همايون*
آهو کوچولو
خلوت خیال
نازنين تنها
باران نامه
سايه
ستاره
سکوت شکسته
زیر بارون
پیچک احساس



نقاشیهای من






Faryade Ghalam Art

Promote Your Page Too



Add to Technorati Favorites

وبلاگ فارسی