آرزو...

کیک سفیدی در روبه رویم قرار گرفته و من، من به شمعی که در انتظار پایان عمرش بود نگاه می کردم...

 

گویا باید آرزویی می کردم...

 

اما...

 

اما...

 

چه آرزویی؟

 

یاد دورانه زیبای کودکیم افتادم

همان دورانی که...

دورانی که غربت را تنفس نمی کردم

 

آرزو؟

چه آرزویی؟

 

یاد کیک ها و شمع ها و آرزوهای گذشته افتادم...

همان آرزوهایی که راهی برای  نجات از امروز بودند...

یاد شمع هایی که با خاموش شدنشان،  به جای سپری کردن روزها، زندگی را به من می بخشیدند.

 

آرزو؟

چه آرزویی؟

 

من خودم آنقدر مسئولیتهایم را زیاد کردم که...

که آرزوهایم تبدیل به یک آرزو برای سال دیگر شدند...

 

آرزو؟

چه آرزویی؟

 

آرزوی من فقط قاتل یک شمع بی گناه است و بس.

 

تو دلم به شمع می گویم "منو ببخش".

او را خاموش می کنم.

به اطرافیانم که از قتل شمع لذت می برند لبخندی می زنم.

 

آری،  تولدم مبارک.

 

 

 

 

 

/ 4 نظر / 48 بازدید
Reza

Tavalodat mobark

محمود

سلام عزیز تبریک میگم ایشالا 100 سالگیت[چشمک][گل]

محمدرضا هنرخواه

سلام دوست گلم تولدت مبارک خیلی وقت خبری ازت ندارم امیدوارم خوب و خوش باشی دوستدارت تنهاترین تنها

دل آرام

سلام داشتم تو اینترنت گشت وگذار میکردم که اینجا رو دیدم این متن واقعا قشنگ و پر از احساس نابی بود که با تمام وجودت درک میکنی،خیلی خیلی دوسش داشتم